|
خدایا کفر نمیگویم! پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی میگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
عشق در لحظه ای پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .
پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است . نه می تواند پرواز کند ......... نه بمیرد .........
آن روز با تو بودم ... امروز بی تو ام ... آن روز که با تو بودم بی تو بودم ... امروز که بی تو ام با تو ام ....
چرا عاشقان آهو همیشه شکارگرترند ؟ مگر حرمت عشق به رهایی نیست ؟
گلي ميميرد تا عشقي به وجود آيد و پس از مدتها عشق ميميرد تا نهالي سبز شود
در اينصورت اي گل با طراوت زيبا براي هميشه پژمرده و پرپر شو تا عشق ها ابدي و جاودان باقي بمانند.
چه خوب بود اگربزرگی دلها به بزرگی دریا بود.
چه خوب بود صبر دلها مثل صبر کویر تشنه وبی کس بود که مدتهاست طعم اب را نچشیده وچه خوب بود هیچوقت از عزیزان جفا نمی دیدیم
اگر نگاهت به وسعت خور شید باشد
میتوانی یار را در همه پنجره ها ببینی .اگر قلبت به زلا لی دریا باشد میتوانی او را در همه رود ها جاری ببینی اگر چشمانت به رنگ عشق باشد میتوانی او را در کلبه محبت به انتظار نشسته پیدا کنی وکلید همان کلبه همان عشقی است که در سرتاسر وجودت می درخشد.
ميان انبوهی از خاطراتم نشسته ام ... و به ياد ارزوهای قديمی ام هميشه ارزو ميکردم روزی نقاش باشم تا ميتوانستم رويای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو می کردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سياه مهربانت را حک کنم يا ان نگاه پر از عشق و صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان لبخند دل نشينت را حک کنم کاش نقاش بودم تا ميتوانستم ان لب خوش رنگ که مانند شراب شيراز است حک کنم کاش نقاش بودم نقشی از پيوند و وصال را به تصوير ميکشيدم کاش نقاش بودم پيوند دو عاشق را به تصوير ميکشيدم فکر نميکردم روزی نقاش باشم و به جای پيوند رفتنت را به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل بيمارم را به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم درد جدايی را انتظار طاقت فرسا را فراغ يار را به تصوير بکشم اری من نقاشم ............................... يک نقاش دل شکسته که روزی ارزو داشت پيوند دو عشق را به تصوير کشد ولی امروز من تصوير جدايی را به تصوير کشيدم..................................
سلام ای غروب غریبانه ی دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من تو را میسپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به میلای مهتاب تو را میسپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای هر بهار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نهال همیشه
راز عشق در تواضع است . این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد. راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند . اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد . راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید . عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است . راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند ، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ، لبخندی از روی محبت . نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد. راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید . ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود . برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد . راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش . شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار . راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟ راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ،از تحسین غافل نشو . مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند . راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید . کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید . راز عشق در استواری است . در فصول مختلف زندگی ، عشقتان را مانند کوه بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دو ر آن گردش کنند.
دوستان امروز چند تا عکس از پوریا پورسرخ براتون دارم ...
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام. من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام. خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست. خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟ اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم. من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
در امتداد نگاه تو
وقتي يک پسر حرفي نمي زند در مورد خیانتم که دیگه حالا بماند
می خوام به من بگید عشق یعنی چی ؟
خوشبخت ترین آدم کسی است که بیشتر از همه سعی در خوشبخت کردن مردم داشته باشد.
عاشق شو،وگرنه کار جهان روزی به پایان می رسد. متعلق عشق مهم نیست، مهم آن است که گل عشق در تو بشکفد. بگذار عشق خاصیت تو باشد. به خورشید و ماه و ستارگان عشق بورز. به آدمها و حیوانات و پرندگان عشق بورز. وجود خود را به عشق تبدیل کن و بگذار همه ی هستی محبوب تو باشد. هنگامی که عشق تو چتر خویش را بر همه چیز و همه کس می گسترد، هنگامی که عشق تو مرز نمی شناسد، هنگامی که عشق تو در هیچ قفسی گرفتار نمی آید، هنگامی که عشق تو قید و شرط نمی شناسد، هنگامی که عشق ، به نحوه ی بودن تو در هستی تبدیل می شود، آن گاه عشق تو، نیایش مدام توست. آن گاه عشق تو، مراقبه ی ژرف توست. آن گاه عشق تو،تو را آزاد می کند. تنها عشق است که می رهاند. عشق آزادیست.
هنگامی که سیبی را با دندان می شکافی در دل با سیب بگو،دانه های تو در وجود من زنده خواهد ماند، و جوانه های فردای تو در قلب من شکوفا خواهد شد، و عطر تو نفس من خواهد بود، و ما با یکدیگر در تمام فصل ها وجد و شادی خواهیم کرد
عشق تنها بیماری است که هیچ کس درمانش را نمی خواهد. آنکه عشق بر او هجوم می برد، پس از هجوم میلی به بر خاستن ندارد، و آنکه از عشق رنج می برد، میلی به شفا ندارد
پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست
تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد.
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت بازی . از نوجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت کینه . از جوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت پول و ثروت . از پیری پرسیدن عشق چیست ؟ گفت عمر . از گل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت از من خوشبو تر . از پروانه پرسیدند عشق چیست ؟ گفت از من زیبا تر . از خورشید پرسیدند عشق چیست ؟ گفت از من سوزانتر . و در آخر از خود عشق پرسیدن ای عشق تو کیستی ؟ گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم !
مي خوام دود بشم و برم تو آسمون ٬ مثل دود يه سيگار ٬ كه از روي خاكستر بلند مي شه و پيچ مي خوره ٬ پيچ مي خوره ٬ تا بالاخره محو ميشه ... مي خوام بخار بشم و برم تو آسمون . مثل بخار دهن يه مست بي كله ٬ تو كوچه هاي سرد بارون خورده ... ولي بازم مي خوام ٬ اشك بشم و بيفتم زمين . دونه دونه ... مي خوام وقتي خودمو پرت كردم ٬ انقدر سبك باشم كه تا به زمين رسيدم ٬ خيلي سريع راهي پايين بشم ... همونجا مي مونم !
من ایمان دارم *** I Believe From the day I walk into the night From the shadows I will appear With a message for all who will hear For the weak of heart I will be strong To the defenders of faith I will belong Till the last of us fight till we die Till the keys of the kingdome are mine All stand together for the world to see Now the time is right to live out all our dreams Say the words forever, your strength will never leave If you want to win the fight, say "I believe" Let's all stand together for the world to see Now the time is right to live out all our dreams Say the words forever, your strength will never leave If you want to win the fight, say "I believe" If you want to win tonight, say "I believe" |
About![]()
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
Home
|